امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

مامان تنبل

سلام بر گل پسریهای عسل مامان ایشالا که سلامت باشین.خیلی وقته از کودکانه هاتون اپ نکردم و مامان تنبلی شدم اصلا وبلاگتون رو هم باز نکردم ببینم آخرین آپم کی بوده حسابی تنبل شدم یعنی ایقد کارام زیاده که بعدش دیگه حوصله آپ ندارم.ماه محرم امسال رو رفتیم بسوی دیارمان یعنی بوشهر یک هفته بوشهر بودیم اما مثل باد گذشت اول اینکه پدربزرگ بابایی هیئت دارن توی محله دواس و بابایی همش اونجا بود برای خدمت به مراسم و خود بابایی هم نذر داشت که مامانم زحمتش رو کشید و یک شب رو عدس پلو با مرغ درست کرد و یک شب دیگه هم خورشت مرغ که خیلی خوشمزه شده بود  زحمت پختن رو کشید.اما ارمیا توی تمام این روزها نق نقو بود و منم یدونه عکس هم پای دیگ نذری ازت نگرفتم حوصله ام ...
24 آذر 1392

ماجراجوييهاي اميرحسين و اولين مرواريد ارميا

سلام بر گل پسريهاي نازنيم براي اينكه اين روزها خيلي فرصت آپ كردن نداشتم معذرت ميخوام و هفته ايي كه گذشت هفته ي جالبي بود اول اينكه يه گربه توي حياط ساختمون پشتيمون زاييده بود سرايدار اونجا بچه هاشون انداخته بود بيرون ،مامان گربه وقتي مياد ميبينه بچه هاش نيست تا همين ديروز هر شب ميومد و ميو ميو ميكرد مثل كسي كه ناله ميكنه ها خواب برامون نزاشته بود. بيچاره دلم براش سوخت مادر ديگه ،معلوم نيست چي بر سر بچه هاش اومده آخــــــــــه اين چه كاري بود خودش ميومد بچه هاش رو ميبرد ديگه. اميرحسين كه خودش شيطونه داداشش رو هم از حالا درس ميده چند شب پيشا ميديدم اميرحسين هي با شيطنتات ارمياي خوش خنده رو ميخندوني و نميزاري بخوابه ساعت 1 نصف شب و منم گ...
22 تير 1392

سوالات اميرحسين ،5 ماهگي ارميا

سلاممممممم بر گل پسريهاي نازنينم .اميدوارم كه حالتون خوب خوب باشه و همچنين داداشيهاي خوبي براي همديگه.اميرحسين نازنينم كه خيلي دوست دارم اندازه يه دنيا اين روزها خيلي كنجكاو شدي و خيلي سوالات زيادي ازم ميپرسي در كل خودت يه نمه پر حرفي حالا ديگه سوال داشته باشي بخوام باهات ادامه بدم تا صبح طول ميكشه مامان فدات شه ايشالا  يه چندتا از سوالاتي كه زياد ميپرسي اينه: اميرحسين:مامان ميگم ما وقتي چشمون ضعيف ميشه ميريم چشم پزشكي من:بله پسرم ميريم چشم پزشكي اميرحسين:مامــــــــــان يه چيز بگم؟ما وقتي دندونمون خراب ميشه ميريم دندونپزشكي من:بله عزيزم اميرحسين:مامان پس ما وقتي مغاظب نبوديم و يهو افتاديم خداي نكرده ...
12 تير 1392

دومين كنسرت اميرحسين

سلام گل پسريهااااااااا خوبين.اميدوارم سلامت باشين پنجشنبه يعني 23 خرداد اميرحسين كنسرت موسيقي داشت و ساعت چهار به سمت مركز موسيقي حركت كرديم البته ارميا جوني رو پيش مادر شوهر گذاشتم و خودمو اميرحسين رفتيم مركز موسيقي پارس و از اونجا كه پنجشنبه بعد از ظهر بود جاي پارك هم خيلي راحت اونم جلوي مركز موسيقي گير آورديم ،از بس شيخ بهايي شلوغه و جاي پارك نيست و من هميشه بايد تا آخر كلاس ماشين رو دوبله پارك ميكردم و خودمم دو ساعت مينشستم تو ماشين  ذوق مرگ شده بودممممم.خلاصه اون روز من فكر ميكردم كنسرتتون توي كلاسه اما بعد ديدم شما رو بردن كه حاضر كنن براي سالن بالا خيلي تعجب كردم آخه اميرحسين رو آماده نكرده بودم كه بهش بگم مامان باباها همه ميان و...
26 خرداد 1392

اوقات فراغت

سلام گل پسريها حالتون خوبه لبا خندونه ايشالا،از روزي كه بابا رفته و ما دوباره تنها شديم تا اطلاع ثانوي كه بابا سيامك برگرده كار ما شده هر روز عصر حركت بسوي پارك با دو تا پسر وروجك البته يه اميرحسين پر از انرژي و يه ارمياي صبــــــــــــــــــــور ، ارميا جون قربونت بشم الهي كه اينقدر صبوري و دو ساعت تموم بدون اينكه ماماني رو اذيت كني ميشيني تو كالسكه و فقط اطرافت و بچه ها رو تماشا ميكني البته يه وقتايي هم يه نق نقي ميكني اما همينكه بغلت ميكنم آروم ميشي.از خدا ممنونم بخاطر وجود شما گل پسريهاي ناز. اميرحسين ديگه خونه نشين شدي و مهد كودك تعطييييييييييييل شده. اما تا پايان خرداد تو خونه اي خوشحال نشو بايد كلاسهاي تابستوني بري البته من خيل...
8 خرداد 1392

هفته اي كه گذشت

  سلام به شما گل پسريهاي نازنينم هفته اي كه گذشت خيلي هفته پر مشغله اي بود اول اينكه خاله سيما اومده بود خونمون و يه چند شبي مهمون ما بودن .اميرحسين با ريحانه كلي بازي ميكردن گهگاهي هم با هم قهر ميكردين و اون چند روزي رو كه خاله سيما مهمون ما بود رو مهد نرفتي بجز يكبار كه اونم به اجبار روانه مهد شدي.اون روزي هم كه نبودي ريحانه مثل يه عروسك با ارميا بازي ميكرد يه وقتايي هم به سيما ميگفت ني ني رو رو پاي من بزار بخوابونمش .ارميا وقتي گريه ميكردي ريحانه خيلي تلاش ميكرد تو رو آروم كنه بهت ميگفت جانم جانم گريه نكن يا عروسك بهت نشون ميداد كه مثلا آروم شي   زماني كه ريحان ميخواست ارميا رو آروم كنه .اميرحسين اون چند روز خودت و ريحا...
6 خرداد 1392
1